عشق برای زندکی کافیست

فقط برای با تو بودن نفس میکشم

برای شاد بودنم شادیت را میخواهم ...

                        برای زنده بودنم زندگیت را میخواهم ...

                                     برای سبز بودنم سبزیت را میخواهم ...

                                                             پس بمان ای همیشگی ترینم ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 14:26  توسط هدیه و محسن  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 12:34  توسط هدیه و محسن  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:50  توسط هدیه و محسن  | 

پایان انتظار

سلام اقا.عیدت مبارک باشه حالا که تولد امام رضاست همه میرن مشهد تو داری بر میگردی

الهی فدات بشم من.تازه قربونتم میشم.

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ...زیاد امزوز خوشحالم واسه اینکه ۲ ماه سختیمون بالاخره این دو ماه دوری تموم شد و تو داری میای پیشم وای خدا جونم شکرت از همه چیز از تمام این روزای سخت که بالاخره تموم شد انگار همین دیروز بود که کلی ناراحت بودیم که مجبور دور باشیم وای خدا میدونه که روز الی که می خاستی بری چه سخت بود ۲ تامون بغض کرده بودیم ناراحت بودیم اما الان خیلی خوشحالم خدایا شکرت که همه چیز به خوبی و خوشی درست شد تورو راحت واسه ادامه خدمتت انداختن همین جا پیشم اما تفلکی دوستات که با این که اونا هم زن و بچه داشتن انداختنشون شهرهای دور خدا باهامون بود ها که تورو راحت انداختن همین جا .

دیگه پر حرفی نمیکنم بیا این جا کلی حرف داریم واسه هم .

میبینمت گلم.

خیلی خوشحالم بالاخره این ۲ ماه

انتظار تموم شد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:51  توسط هدیه و محسن  | 

زودی بیا پیشم

یه سلام عاشقونه

با یه بغض بی بهونه

می نویسم تا بدونی

یاد تو، تو دل می مونه

یادته وقتی می رفتی

دم به دم نگات می کردم

بغض سنگین توی چشمام

گفتی: صبر کن برمی گردم

یادته قسم می خوردیم

عزیزم بی تو میمیرم

اما حالا که تو نیستی

من با دلتنگی اسیرم

یادمه وقتی می گفتم

به خدا نمیری از یاد

آه سردی می کشیدی!

توی قلبم مثل فریاد

اما حالا که تو نیستی

حال و روز من خرابه

آخر قصه ی عاشق

اشک و ماتم و سرابه

اما حالا که می بینم

بی تو دل رنگی نداره

توی آسمون چشمام

غروبا بارون می باره

می دونی طاقت ندارم

با غم و غصه اسیرم

زود بیا که خیلی تنهام

به خدا بی تو میمیرم

 
دوست دارم با تمام وجودم
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:23  توسط هدیه و محسن  | 


+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:54  توسط هدیه و محسن  | 


+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:49  توسط هدیه و محسن  | 

سلام محسن گلم

وااااااااااااااااای گلم نمیدونی چقدر خوشحال شدم که تونستی هر جوری شده بود از پادگان مرخصی بگیری بیای پیشم کلی خوشحال شدم که دیدمت تازه کلی هم پیشم بودی ۱۲ روز پیشم بودی خیلی خوب بود ولی همین که رفتی حالم گرفته شد باز

اما خیلی خوشحالم واسه این که این ۲ ماه دوری ما داره تموم میشه البته اگه پادگانتون نظم داشت تا الان باید پیشم میبودی اما متاسفانه بی نظمی همه جا بیداد میکنه اما اشکال نداره همین روزا تقسیمتون میکنن ایشالا میفتی همین جا پیش همیم.

یادته روز اولی که میخاستی بری گفتی قصه نخور چشم رو هم بزاری من میرم و میام این ۲ ماه زودی میگذره حالا خیلی خوشحالم که الان این ۲ ماه تموم شد این ۲ ماه جزو سخت ترین روزای زندگیم بود.

حالا خیلی خوشحالم چون حد اکثر تا اخر این هفته میای پیشم.

با اجازت اهنگ وبلاگ هم که به مناسبت تولدت گذاشته بودم عوض کردم.این اهنگ خیلی غمگین اما خیلی قشنگه از اعماق وجودش میخونه از عشق پاکش میگه راستشو بخای یاد اون سه سالی میفتم که ما عاشق هم بودیم با تمام وجود همو میخاستیم اما به خاطر مشکلات از هم جدا بودیم  یدته تو ۱۰ ساعت تو راه بودی میومدی منو ببینی منم هر جور بود میپیچوندم خانواده و دوستارو که لااقل یکی دو ساعت ببینمت یاد تمام اون روزای سخت بخیر اما الان یک سال و ۲ ماهو ۸ روز که بهم رسیدیم و هر روز پیش از پیش داریم عاشق تر میشیم.

میدونی من خیلی خوشحالم که با کسی ازدواج کردم که واقعا دوسش داشتم و عشقمون از همون اول ۲ طرفه بود نه یک طرفه اخه عشق یک طرفه اصلا فایده نداره واسه همینم تونستین این همه سختی رو تحمل کنیم و الان از چهره هم حرفای تو دل همو میفهمیم.

خیلی دوست دارم مهربونم.همین روزها میای پیشم و از هم دیگه جدا نمیشیم

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:40  توسط هدیه و محسن  | 

الهی فدای گلم بشم

انشا ا.. که حالت خوب باشه البته میدونم که حالت خوبه اخه امروز زنگ زدم بهت یه ۲۰ دقیقه ای با هم صحبت کردیم

این چند روزه کلی خبر جدید دارم اولیش رو بزار از خانواده خودت شروع کنم اونم این که داداش بزرگت ماشینشو عوض  کرد سمند خریده.مبارکشون باشه.این خبر ماشین که گفتم جدید ترین خبره اخه بابا جونم همین ۳۰ مین پیش زنگ زده بود به بابات البته خونه نبودن زنگ زد به موبایلش گفت دست به جمع رفتن باغ دیگه جاشون میدونی که همون جاست یک سرهبابام زنگ زد به بابات گفت که باید دیگه کم کم به فکر عروسی ما باشن اخه قرار بود خونه بخرن واسمون دیگه اما هنوز خبری نشده من بیچاره که نمیدونم چیکار کنم از دست این امروزو فردا کردن ها اخه سخت دیگه میدونم که واسه خودتم سخت این طوری زندگی کردن اخه الان ۱۴ ماه عقد کرده ایم دیگه اما اولشم قرارمون این بود اموزشیت تموم شد به فکر عروسی بیفتیم اما مراسم عروسی مشکلی نیست این مساله خونس که فکرمو درگیرش کرده خودتم گفت بودی به من که واسه توام سخت اما گفتی فکرشو نکن بابا قول داده خونه بخره پس می خره منم الان میگم خدا کنه زود تر بخره لااقل من بدونم خونم چه شکلی چه وسایلی باید بخرم یا نه؟من نمودونم دلیل این بی توجهی ها واقعا کجاست؟؟فقط بعضی ها که مدام میگن قرض داریم بدهی داریم نمیدونم چه جوری پیشرفت میکنن و این کارها رو میکنن موندم ماشا ا.. حسودیشونم کم نیست حالا این جا صلاح نمیبینم بگم بزار فردا پس فردا بیای میگم همه چیزو واست.این قضیه رو حالا کشش نمیدم اما بترکه چشم حسود همینو میگم فقط

راستی یه چیز جالب و خنده دار امروز قرار بود بریم واسه خرید بقیه وسایلامون بعد دیدیم عمو اینا میان خونمون نرفتیم اما بابا یه صوتی باحال داد گفت کاش میرفتیم امروز همون ماشین لباسشویی که ظرف هم میشست رو بخریمحالا کلا قضیه این بود که هفته پیش هم مدل های ماشین  لباسشویی ها رو دیدم هم مدل های ماشین ظرف شویی ها رو حالا بابا تفلکی  این قدر که من از فروشنده ها راجب مدل و مارک هاش که کودوم بهتره سوال پرسیده بودم بابا قاطی کرد همشو با همبعد یه خورده فکر کرده تازه فهمید که چی گفتفکر کن ظرفاتو تو ماشن لباسشویی بریزی چی میشه دیگهجرینگ جیرینگ میشکنن

دیروز با مامان اینا بیرون بودیم تو راه مهناز اینا رو دیدیم دیگه باهم پیاده روی رو ادامه دادیم ساعت ۵ رفتیم ۹ شب برگشتیم اخه حوصلمون سر رفته بود می خاستیم بریم خونه مامان بزرگ زنگ زدم دیدیم میگه میخایم بریم با خاله و دوستای خاله ویلای یکی از موکلاشون دماوند ویلا داره ۳ روز میریم اون جا هی اصرار کرد منم برم گفتم نه من کلاس دارم نرفتم خلاصه بعد زنگ زدیم به بابا بزرگ اون بیاد گفت منم دارم میرم اوشون فشم یه سری به خونه و باغ بزنم خلاصه اینم از مامان بزرگ و بابا بزرگ مجردی حال میکننالان بابا اومد کلی خرید کرده دستاش پره منم کم کم برم اماده بشم  یه خورده حرف و متلک و تیکه جمع کنم که پسر عمو جان اومد کم نیارم ازش اخه حتما ببینه تو نیستی کل کل رو با من راه میندازه دیگه این پسر دانشگاهم میره ادم نشده هنوز پریشب ها اس ام اس زده ساعت ۱۱ شب میگه شارژ ایرانسلم تموم شد گیرم تورو خدا شارژ بفرست واسم دعا میکنم که محسن زود تر بیاد تورو خدا شارژ بفرستمنم هر کاری کردم بفرستم نشد بچمون کارش ناقص موندیادت سره جشنمون اومد جلو در زنونه تو ام تو زنونه بودی گفت محسن جشن و بیا قاطی کنیم زنو مرد قاطی من و تو ام که از خدا خاسته همه مردا اومدن زنونه کلی رقصیدیم ها تا ساعت ۳ شب جشنمون طول کشید چقدر خوب بود ها خدایی. یادت موقع عروس کشی پسر عموم از از پنجره ماشین اویزون بود هی جلو ماشیمن دینامیت مینداخت چه باهال بود ها هرکی میدید عروس کشی ما رو راه میفتاد دنبال ماشینمون بوق میزد من هی نگاه میکردم میگفتم خدایا اینیا کین دنباله ما نیمه شعبانم بود مردم تهرانم که همگی باحالن ما هم که حسابی پیاده شدیم وسط خیابون بزن برقص اونا هم خوششون اومد راه افتادن دنبالمونحالا پسر عموم میگه عروسیتونم باید تو باغ بگیرین اونم قاتی پاتی و گر نه عروسیتون حال نمیده میگه اون که عروس کشونی بود من دینامیت و هفت ترقه مینداختم سر عروسیتون به جای عروس کشونی عروس کشی راه میندازمراستی امروزم تولدشه اخه چون ۱۰ روز تولدش بعد از تو بود یادم موندبرم کمک مامان کنم اخه میدونی که عمو کوچیکه شام دعوتش کنی ساعت ۴ این جاست

خیلی خوشحالم که همین یکی دوروز اینده میبینمت گلم تازه اگه بابا اجازه بده مرخصی میگیرم کلاس نمیرم باهم بریم مشهد بعد برگردیم تهران

میبینمت گلم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:49  توسط هدیه و محسن  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:9  توسط هدیه و محسن  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:3  توسط هدیه و محسن  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:0  توسط هدیه و محسن  | 

سلام عزیز.امیدوارم که حالت خوب باشه

امروزم چندتا خبر دارم واست.

اولیش اینکه با مامان رفتم بیرون ست کفگیر ملاقمون تونستم در باز کن و چاقو تیز  بقیه چیزاشو بخرم.

خبر بدی اینکه ابوالفضل قضیه این زن چهارمیش که تو پست قبلی گفتم باز بهم خورد

یه خبر دیگه:بچه های دختر اصغر به دنیا اومدن واسه این میگم بچه هاش چون دو قلو داره دو تا پسر خدا به دادش برسه چه جوری میخاد نگهشون دارهبیچاره ها هنوز دو ماه نشده بود عروسی کردن زودی حامله شد الانم که به دنیا اومدن از بچه هاشون خبری نداریم هنوز خدا کنه دو تاییشون سالم باشن اخه تفلکی خیلی سختی کشید

خبره دیگه ای نیست

همین روز ها میبینمت گلم

دوست دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:53  توسط هدیه و محسن  | 

خاطرات

سلام شوهر عزیزم

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که دلم یه چیکه شده واست واسه دیدنت واسه محبت کردنت و... .

حدودا یه نیم ساعت پیش کانال سه داشت یه پادگان لبه مرزونشون میداد یهویی یادت افتادم گفتم بیام وبلاگ یکم واست حرف بزنم.

میدونی چقدر خوشحال شدم امروز بهم خبر دادی که اخر هفته یا اول هفته اینده میای پیشم که نگوووووووووووو قربونت برم الهی.

خوب بزار بگم از کارای این چند روزه :

امروز صبح که گوشیم زنگ زد که پاشم برم کلاس دیدم حالش نیست اصلا برم یه زنگی به نگین زدم گفتم با اجازتون من امروز کار دارم نمیام اونم گفت اشکال نداره خلاصه کلی کیف کردم که نرفتم اخه کلاسم امروز خلوت بود دلم میگرفت ۳  ۴ نفر بیشتر نبودیم خلاصه اینم از کلاس.

خبر بدی اینه که ابوالفضل یادته یکی رو میخواست واسه ازدواج به نتیجه نرسیدن منتفی شد حالا الان که هنوز یک ماهم نشده از اون قضیه میگذره یکی دیگرو پیدا کرده میخاد بگیرتش مثل اینکه دست بردار نیست بعد از ۳ تا زن که گرفتشونو به کشتن داد حالا رفته سراغه چهارمی خیلی بده ها زنه ۵۵ سالشه ۵ سال از ابوالفضل کوچیک تره خلاصه این مرده دست بر نمیداره یادته سالگرد زنه سومش دعوتمون کرد واسه شام رستوران بعد اخره شب تو هرچی کباب و چیزای دیگه خوردی پس اوردی تا صبحش اصلا خوابت نبرد الهی فدات بشم.

یه خبر دیگه از همه مهم تر:جمعه با مامان بابا و ابجی رفتیم خرید واسه خونه اینده من و تو جهیزیه بخریم منم که میشناسی تا همه مدل ها و همه مغازه هارو نبینم رضایت نمیدم تازه وسایل خونه هم اگه باشه که هیچی خلاصه ساعت ۱۰ رفتیم ساعت ۵ بعد از ظهر برگشتیم حالا بگو این همه راه رفتیم چی خریدیم؟فقط  یه سرویس قابلمه با ۳تا پتو مسافرتی از بس که من چرخوندمشون این مغازه اون مغازه دیگه وقت به چیزه دیگه نرسید اما قابلمه هامون خوشکل این قدر گشتم تا سرویس کاملش گیرم بیاد اخه همه نداشتن اون طوری که میخاستم یکیش مایتابه رژیمی در دار داشت اما سرویس کفگیر ملاقه نداشت باز یکی کفگیر ملاقه داشت مایتابه رژیمیش در دار نبود یا مرغ پز نداشت خلاصه پدرم در اومد تا گیر اوردم حالا تعریف زیاد نمیکنم خودت بیا ببین فقط میگم که مشکی رنگش که به بقیه وسایلمون بیاد .

دیگه تو این چند روزه خبره دیگه ای نبود تا چند روزه دیگه هم خودت میای میبینمت بازم مختو میخورم

من تورو به خدا که از همه کس مهرنونتر و از هر کسی و چیزی به ادم نزدیک تره سپردم گفتم خدایا عشقم رو در پناهت حفظ کن دعا کردم این روزها زودتر بگزره بیای پیشم حالا که میبینم این ۲ ماه دیگه اخراشه و کم کم داریم اماده میشیم واسه عروسی و خونه بختمون خیلی خوشحالم این روزها.

 

در پناه خدا.

میبینمت گلم.

دوست دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 0:2  توسط هدیه و محسن  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 18:41  توسط هدیه و محسن  | 

تولد 24 سالگیت مبارک عزیزم

        محسن عزیزم ۲۴ سالگرد شکفته شدن قلب نازنینت رو از صمیم قلبم تبریک میگم انشاا..تولد ۱۲۰ سالگیت عزیزمامیدوام در پناه خدا همیشه موفق باشی و روز به روز شاهد پیشرفتت باشم.

عزیزم با تمام وجودم دوستت دارم .نمیدونم دیگه چی بگم فقط خیلی دوست داره خانومت

به مناسبت تولدت یک ماه اهنگ تولدت مبارک رو تو وبلاگ میزارم اخه متولد ماه مهر و رو دست نداره

                                                

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 22:10  توسط هدیه و محسن  | 

تولدت مبارک عزیزم

من با شاخه گلي به خريداري يك دل امده ام
من به تو مي بخشم همه خويشتن را
كاش كه صاحب دنيا بودم
تا به تو هديه مي دادم امروز
امروز كه روزيست ز تو
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:47  توسط هدیه و محسن  | 

صبورتر از تو برخود ندیدم ای پروردگار من

تو مرا دعوت می کنی  و من از تو روی میگردانم

تو محبت افزون می سازی و من با تو به خشم می آیم

تو با من دوستی و شفقت می فرمایی و من از جهل نمی پذیرم

که گویا مرا بر تو حق نعمت و منت است و این ناسپاسی من مانع از

افاضه ی رحمت و احسانت بر من  نشد و از فضل و جود و کرمت نکاست

پس به حال این بنده ی نادانت ترحم کن و به فضل و احسانت بر او ببخش که تو

بسیار با بخشش و کرمی...!

 

                                           

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:46  توسط هدیه و محسن  | 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› 

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 0:5  توسط هدیه و محسن  | 

سلام عزیز جونم امیدوارم که حالت خوب باشه

وای چقدر خوشحال شدم این دو روزه امدی پیشم کلی عقده این ۳۳ روزه که ندیدمت تو دلم مونده بود خالی کردم خوب شد اومدی ها وگرنه می ترکیدم.وای چه کیفی داد باهم رفتیم سرخحصار کلی خوش گذشت.

دیگه خیلی طولانی بشه ۲۵روزه دیگه میبینمت ایشالا که زود تر تموم میشه.

دوست دارم به امید دیدار

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:43  توسط هدیه و محسن  | 

سلام طلا طلای من 

اومدم بازم باهات حرف بزنم دردودلم رو تو وبلاگ بگم.

امروز خیلی خوشحال شدم زنگ زدی بهم کلی بهم انرژی دادی قربونت برم الهی کلی دلم تنگیده واست

اقایی اصلا میدونی فردا چه روزیه؟میدونم که این قدر اون جا ازت کار میکشن که یادت رفته روزو شب ها رو اما این روز جزو عزیزترین روزای منه اخه فردا روز تولد توستتولدت مبارک باشه اقا خیلی دوست دارم از اعماق وجودم میگم که دوست دارمالبته این تاریخ تولد فقط تولد شناسنامه ایت میشه اخه تولد اصلیت ۷مهره واسه اینکه نیمه دومی نشی ۷روز بزرگتر شناسنامتو گرفتن منم امروز اومدم یه تبریکه کوچیک بگم تبریک اصل کاری واسه روز تولدت اصلیته کلی برنامه دارم واست عزیزمخودت رو اماده بکن مثل پارسال میخام غافل گیرت کنم فقط خدا کنه مرخصیت تغیر کنه بیفته روز تولدت که کنار هم باشیم

امروز که زنگ زدی بهم بعد صدات رو اروم کردی و با یه لحن قشنگ بهم گفتی فدات بشم بعد گفتی قربونتم بشم بعدم گفتی خیلی دوست دارم عشقم مراقب خودت باش انگار تمام بدنم بی حس شد میخواستم کلی بوست کنم از پشت تلفن اما حیف دورو ورم کسی بوداخه تو چرا این قدر مهربونی؟خیلی وابستت شدم بی تو هرگز نمیتونم زندگی کنمیادت بهت گفتم از پادگان اگه سختته هر روز زنگ نزن  یک روز درمیون بزن گفتی من همین یه دل خوشی رو دارم میخای اونم بگیری ازم وای اصلا یه حالی شدم بغض کردم یه دفه نتونستم حرف بزنم بعد گفتی خانم خانوما نبینم گریه کنیا  الکی گفتم نه حالم خوبه بعد کلی حرف با مزه زدی از کارایی که تو پادگان میکنین خندوندیم تا یادم بره اخه تو خیلی ماهیتمام زندگیم تمام وجودم تویی اینو بدون

من فقط به امید این هستم که این چند روزه میبینمت وگرنه الان اصلا انژی تایپ کردن نداشتم.

به امید دیدنت...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:8  توسط هدیه و محسن  | 

میبینمت به زودی

سلام.خوبی محسن جونم؟من این مطالب و فقط برای تو و عشق تو مینویسم.دلم واست یه چیکه شده یه کوچولو که خودت میدونی چقدر.

عزیز جونم عیدت مبارک باشهامسال نبودی پیشم که بپرم بغلت بوست کنم بگم جیگرم نماز روزت قبول باشه بدم زودی بگم عیدی منو زود باش بدهامروز اصلا اقایی میدونی چند روزه ندیدمت؟امروز میشه ۳۱ روز باورت میشهخیلی غم انگیزه ادم شوهرشو کسی که همش پیشش بود صبح ها چشماشو باز میکرد اولین کسی که بود میدید شوهرش بود شبا پیشش بود هر جا میرفت باهاش بود رو ۳۱ روز نبینهدیشب راستشو بخای تا فهمیدم عیده زدم زیره گریه یه ۱ ساعتی گریه کردم اخه کلی دلم گرفته بود خلاصه گریه که کردم سبک تر شدم

دیشب مامان زنگ زد بهم اخه من اس ام اس زدم یه حالی بپرسم مامان خواست جواب بده خطا شلوغ بود اس ام اس ها نمیومد بهم زنگ زد

دیروز که بهم زنگ زدی گفتی ۵ روز مرخصی از اول ماه بهت میدن اینقدر خوشحال شدم دوست دارم زودتر ببینمت بغلت کنم کلی ماچت کنمتازه اونم از اون ابداراش که خودت میدونی

راستی امروز رفتیم واسه عید دیدنی خونه مامان بزرگ بعد خاله واسم یه روسری خریده بود واسه تشکر بابت اون مانتو که واسش دوختم.راستی یه خبره خفن یادت عکس هاتو واسم فرستادی از اینترنت بعد گفتی واسم اف گذاشتی من رفتم یاهو دیدم هیچی نیومد واسم حالا میدونی چه دسته گلی به اب دادی؟خاله بهم گفت افهارو اشتباهی واسه اون فرستادی من همچین قرمز شدم بعد گفتم حالا چی بود خاله گفت هیچی گفته بود واست عکس فرستادم بعدم کلی لاو ترکونده بود واستاین قدر خجالت کشیدم اخه میدونم معمولا تو چی میگی بهم دیگهولی خیلی تابلو شدیم بعد که اموزشیت تموم بشه بیای تهران حتما کلی خاله باز کل کل راه میندازه باهات امروزم میگفت اگه پایه ای بریم مشهد پیشه محسنمیخاست بیاد پادگان گفتم نه داره خودش میاد الهی فدات شم

وای چه بده باهات از این طریق حرف بزنم و دردو دل کنم الان اگه پیشم بودی کلی حرف میزدم واست سرت درد بگیره مثل اون وقتا یعنی ۳۱ روزه پیش تو رختخوابمون که میرفتیم تورو بیخواب میکردم این قدر حرف میزدم تا خوابم میبرد بعدم تو منو یه بوس کوچولو میکردی میگفتی وروجک من بدم خودت میخوابیدی من این حرفا و بوست رو یه شب که خودم رو به خواب زدم فهمیدم

راستی دفترچه خاطراتت رو خوب مراقبش باشیا میدونی که این دفترچه رو در اینده قراره بچه هامون بخونن

راستی بابا رفته هم یخچال رو هم فریزر رو پر گوشت و مرغ کرده میخاد این چند روزه که میای بهت حسابی برسه

امروز حالم خیلی بهتر بود چون میخام شوهرم رو ببینم اول ماه فقط بدیش اینه که باز باید بریاما ماه دیگه خوبه مرخصیات زیاده.

خوب گلم منتظر دیدنت هستم دوست دارم کلی بغلت کنم بوست کنم بچسبم بهت بوت کنم گرماتو حس کنم...

میبوست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:46  توسط هدیه و محسن  | 

http://rapidshare.com/files/280027077/qnyjyy0j.jpg.html

http://rapidshare.com/files/280027402/312.jpg.html

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 21:41  توسط هدیه و محسن  | 

می پرستمت

سلام.دوستای خوبم چه طورن؟یه خواهشی همین اول دارم از تمام دوست و اشنا هایی که این نوشته هارو میخونن اونم اینه که دوست دارم این نوشته ها مثل یک راز پیش خودشون بمونه.

امروز اومدم دردو دل کنم اخه نمیدونم چرا یه دفعی دلم گرفت اخه دلم واسه محسنم یه ریزه شده.امروز از پادگان بهم زنگ زد دیدم سرما خوردس جیگرم این قدر دلم گرفت این قدر ناراحت شدم اخه اون جا خیلی بهش سخت میگذره دور از منم هست دیگه...

این قدر دلم تنگه که نگو.هر روز که میگذره خوشحال میشم میگم خدایا یه کاری بکن بقیه روزهای دوریمونم زود بگذره.

یه وقتا میرم یهو تو فکر یاد روزای باهم بودنمون می یوفتم یاد روزه اخری که باهم رفتیم بیرون رفتیم نمایشگاه قران وای چقدر چرخیدیم تا یه قران واسه خودمون انتخاب کردیم مامان اینا که کم اوردن

محسن جونم من با یه زوج دیگه مثل خودمون اشنا شدم وقتی وبلاگشونو خوندم یاد خاطرات تلخ و شیرین خودمون افتادم.یاده چندفعه پیچوندیم باهم رفتیم فیلا استار پیتزا باهم میخوردیم من پر سسش میکردم که تو نخوری همشو خودم بخورمهمیشه جامون طبقه ۲ پشت دیوار جلوی شیشه بود اون میز میز ما بود دیگه. پیتزا میخوردیمو از بالا خیابونو میدیدیم.خدا کنه زود تر این ۱ ماه دیگه هم تموم بشه زودی بیای پیشم

دیگه تمام دردو دلامو  این چند وقته که نیستی تو وبلاگ میگم

گلم دلم خیلی  تنگه برات خیلی زیاد.

روزا ساعتای ۳   ۴ که میشه تا یکی زنگ خونرو میزنه فکر میکنم تو اومدی اخه هر روز تو این ساعتا میومدی خونه تا میام زودی پاشم درو باز کنم یهو یادم میاد که تو نیستی غصم میگیره.منو تو باهم به این نتیجه رسیدیم که این ۲ ماه دوریو تحمل کنیم که اینده خوبی داشته باشیم در رفاه باشیم تا الانش که تموم شد مونده یه ۴۷ روزه دیگه که اونم چشم رو هم بزاریم تمومه 

گلم فقط برای تو و با تو بودن نفس میکشم تویی تمام امید زندگی من .ما ۳ سال دوری از هم رو تحمل کردیم حالا ۲ماه که چیزی نیست تازشم لیلی و مجنون که بی دلیل لیلی مجنون نشدن منو توام بی دلیل هدیه و محسن نیستیمفقط دلم واست تنگه اونم چون زیاد دوست دارمه

دوست دارم نازنینم.

به امید دیدنت...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 19:18  توسط هدیه و محسن  | 

عجب باشکوه است “عشق “…

عشق نيرو مي‌دهد ، عشق زندگي مي‌دهد، عشق شهامت و قدرت مي‌بخشد. عشق بزرگ‌ترين وديعه‌اي است که خداوند بزرگ در نهاد بشر به امانت گذاشته است. اگر عشق نبود زندگي هم نبود . کسي که عاشق مي‌شود بايد خود را براي پرداخت بهاي آن عشق آماده سازد که عشق همان‌طور که لذّت و شادکامي در پي دارد، غم و سردرگمي هم به دنبال خواهد داشت. امّا غم عشق چه غم شيريني است و چه گوارا به‌کام دل عاشق مي‌ريزد حتي اگر دل عاشق را بشکند. زيرا هر چيز شکسته‌اش بي‌خريدار است، مگر دل که شکسته‌اش قيمتي‌تر است و خدايش دوست‌تر دارد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 18:16  توسط هدیه و محسن  | 

صدای نفس کشیدنت را می شنوم

صدای تپش قلب تو را می شنوم

عطر تنت را از فاصله ها احساس می کنم

می دانم تو هم مانند منی

شاید در گذشته زندگیت چندان خوب نبوده

شاید به آینده امیدی نداری

اما هر چه هستی من دوستت دارم

چون هر گونه می اندیشم به گونه ای عجیب تو را حس می کنم

نمی دانم شاید نوشته هایم احمقانه هستند

شاید باورشان سخت و بعید است

اما من دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 18:12  توسط هدیه و محسن  | 

من و تو

 شبامون آه كه چه تاريك و چه سرده   دلامون جاي غمه لونه ي درده

تو رو بي من,منو دور از تو گذاشته   چي بگم بامن وتو دنيا چه كرده 

                    آ سمون  با  من  و  تو   قهر   ديگه  

                    هر كدوم  از ما  تو يك شهر ديگه

تو  دلم  اين همه  غم  جا  نمي گيره   چي بجز غم داره اون دل كه اسيره

گفتي از ياد ميره اين غم ها يه روزي   تو  دلم  ريشه  دوونده  ديگه ديره

                     آ سمون  با  من  و  تو   قهر   ديگه  

                     هر كدوم  از ما  تو  يك  شهر ديگه

تو ميگي نامه نوشتي نرسيده  از تو يك  حرف يا نشون هيچكي نديده

منم  امشب  واسه تو نامه  نوشتم  اما  اشكام   همه  رو نامه  چكيده           

                     آ سمون  با  من  و  تو   قهر   ديگه  

                     هر كدوم  از ما  تو  يك  شهر ديگه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:17  توسط هدیه و محسن  | 

هر لحظه دلم آرزوی در کنار تو بودن را دارد .

هر لحظه می خواهم با تو باشم .

هر لحظه می خواهم صدایت کنم و صدایت را بشنوم .

هر لحظه دوست دارم نفس هایت را احساس کنم .

هر لحظه دلم برای دیدنت تنگ می شود .

هر لحظه می خواهم بگویم دوستت دارم .

هر لحظه دلم نگاه مهربانت را می خواهد .

هر لحظه دلم تو را می خواند .

هر لحظه غم دوری از تو همه وجودم را فرا می گیرد .

مهربانترینم

هر لحظه دلم به سوی تو پرواز می کند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:13  توسط هدیه و محسن  | 

زندگی راهمان گونه که هست باور کن

زندگی را باور کن همانگونه که هست . با همه ی درد ها و رنج هایش با همه ی شادیها و غم هایش با همه ی سختی ها و غصه هایش با همه ی دلفریبی هایش با همه ی شکست ها و پیروزی هایش و با همه ی خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت ارزش ده . در تمام مراحل زندگی امیدوار باش و هر روز را با امید و ایمان به خداوند و فردایی بهتر به شب برسان . اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود . یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند .
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 21:50  توسط هدیه و محسن  | 

بیا عاشقم کن

سلام به تمام دوستای عزیزی که همیشه همراه ما بودند و با نظرات خوبشون باعث پیشرفت ما شدند و یک سلام ویژه خدمت عاشق ها ویک عرض پوزش به خاطر این به روز نبودن وبلاگ الان نزدیک ۱.۵ سال میشه دیگه.اما یک خبر خوب برای تمامی عاشق های دنیا اونم اینه که منو محسن جونم تونستیم بعد از ۳ سال انتظار به هم برسیم البته الان نزدیک ۱ سال میشه که عقد کردیم اما من به علت مشکلات کاری که بود نشد این خبرو زود تر بدم اماالان بعد از یک سال این خبرو دادم چند روزه پیشم یعنی ۸۸.۵.۲۴سالگرد عقد ما بود ما پارسال یعنی ۸۷.۵.۲۴ بالاخره به هم رسیدیم نمیدونین چه روزی بود الانم بعد از یک سال هرروز عاشق تر از پیش میشیم.قربون امام زمان بشم درست روز نیمه شعبان جشن عقد گرفتیم خدا جونم شکرت.

در عرض این یک سال کل فامیل به عشق ما حسودیشون میشه میگن بابا شما ۲ تا مارو کشتین.

اما حالا بعد از یک سال من دوباره از محسن جونم جدا شدم اخه رفته سربازی دیگه کسی که درس بخونه حیف نخواد بره دوری هست اما برای شغلش برا ایندمون خوبه ناراحتم اخه ۲ ماه نمیبینمش اما خودمو اروم میکنم.

اینم از داستان زندگی ما .من به تمام عاشق ها توصیه میکنم که اگه واقعا  همو میخاین کوتاه نیاین چون خاستن توانستن است ما خاستیم پس رسیدیم.

از اختلافات بین خودتون و خانواده هاتون دلگیر نشین این اختلافات ادم رو عاشق تر میکنه بعد از اینکه به هم رسیدین اون جنجال ها جزو خاطرات شیرین میشن مثل زندگی ما.

به هر حال امیدوارم زندگی شیرینی داشته باشید.فرا رسیدن ماه رمضان ماه خدارو تبریک میگم مارو هم دعا کنید.

مطالب جدید این روزها زیاد میزارم تو وبلاگ.

ایام به کام

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 13:54  توسط هدیه و محسن  | 

مطالب قدیمی‌تر